هوا سرد شده! بالاخره زمستون خودی نشون داد! تو دلت برای سرمای زمستونی تنگ شده! آهسته در روی بالکن رو باز میکنی و سرت رو میبری بیرون، با تمام توانت نفست رو بیرون میدی! وقتی ابری که از نفست شکل گرفته رو میبینی ذوق میکنی... غروب رو نباید از دست بدی! با عجله میری سر وقت کمد و پالتوات رو میکشی بیرون و میپوشی... مقنعهات رو سرت میکنی و شال گردنت رو میندازی دور گردنت و میری سراغ دستکش جدیدی که خریدی و از اول زمستون تا حالا هنوز به کارت نیومده... میپوشی و میپری بیرون... آها!!! یه چیزی رو فراموش کردی! یه کسیه نایلونی میکشی توی دستت و کیسه زباله رو بر میداری ( ببخشید! میدونم فضای رمانتیک رو با کیسهی زباله به هم ریختم! اما خوب بالاخره نمیشه که زبالهها بمونه! از نظر بهداشتی مجبورم! میفهمین؟؟!)
حالا توی پیاده رو داری قدم میزنی... گوشیات رو از توی جیب پالتوت میاری بیرون، بهش نگاه میکنی... ولی باز برش میگردونی سری جاش... دلت میخواد تنها باشی...
مثل همیشه اول این درختها هستند که سر حرف رو باز میکنند...
درخت: دیدی پاییز چه کرد با ما؟!
به درختها نگاه میکنی... بدون برگ باز هم زیبا هستند و باشکوه
تو: همینطوری هم خیلی خوشگلین!!! باورکن راست میگم!
درخت: اما خیلی سخت بود! دل کندن خیلی سخت بود!
تو: آره خوب! پاییز سخته کلا! برای کی ( چه کسی) سخت نیست؟ اونهمه برگ قشنگ... رنگارنگ...
درخت: حالا اینهمه سرما... بیبرگی... از همه بدتر اینکه تکرار میشه... هر سال... هر سال... هر سال
تو: ببین! اولا که خوبه که تکرار میشه! چون تو میفهمی هنوز زنده هستی! اگر همیشه برگهات سبز بودند... اگر همیشه بهار بود... ممکن بود شک کنی اصلا زندهای یا نه! این تغییرات بهت میگه که هنوز زندگی جریان داره...
اما قصه سرما! تو فکر میکنی اگر اون برگهای قشنگ اما خسته رو رها نمیکردی میتونستی همه زمستون رو با خستگیشون سر کنی!؟ درسته!!! الان نیستند! جاشون خالیه! اما حالا که نیستند... خستگیشون هم آزارت نمیده! میتونی به بهاری فکر کنی که توی راهه و برگهای سبز و شادابی که خواهی داشت...
از درخت خداحافظی میکنی... نمیدونی بالاخره حرفات تونسته درخت رو از دلتنگی در بیاره یا نه! اما دیگه حالا رسیدی به پارک... خورشید هنوز دل نکنده... آخرین شعاعهای نورش از پشت درختها باهات قایم باشک بازی میکنه... یک آهنگ میذاری توی گوشت و دستهات رو میذاری توی جیبت و برای خودت توی پارک قدم میزنی... اولین ضرب آهنگ موسیقیای که گذاشتی توی گوشات ضربان قلبت رو تند میکنه... دلت میریزه پایین ... دلت میگیره! حتی بغض میکنی... دلت میخواد گریه کنی... اما یاد حرفهایی میافتی که توی گوش درخت خوندهبودی....
شال گردنت رو که تا زیر چشمات بالا کشیده بودی، میاری پایین... نفس عمیق میکشی... میخوای به همه سلولهات اعلام کنی که زمستون شده....
می یابم تو را
مهربان تر از همیشه
در دل این ریاضتهای شیرین!
انگار که نباید دلخوشیهایم را به تمامی داشته باشم. شادم با همهی این ناتمامها...
صداهای بدون تصویر
تصاویر بدون حجم
.
.
.
و این واژهایٍ بی صدا و سرشار از تصویر...
جملههایی که از خواندنشان سیر نمیشوم... کلمات و واژههایی که در زوایا و انحناهایشان دلتنگیهایم خانهکرده!
به کجاها برد این امید ما را؟
این روزها بیش از قبل رویاهایم را باور دارم!
نشانه ها را خوب می شناسم... برای تعبیر رویاهایم حالا نیاز به هیچ معبری ندارم...
حالا که بیش از همیشه امیدوارم...
با صدای استاد شجریان بشوید: به کجاها برد این امید ما را
There are two classes of people in the world- those who take the best and enjoy it and those who wish for something better and try to create it. The world needs the appreciation of the first and the discontent of the second.
دلم، برخاستني به ناگاه مي خواهد و گريختني گرامي از سرِ فرياد. دلم غاري مي خواهد و خوابي سيصد ساله و ياراني جوانمرد. مي خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم كه آفتاب كي برمي آيد و كي فرو مي شود..
و ندانم كه كدامين قرن از پي كدام قرن مي گذرد.
و كاش چشم كه باز مي كردم، دقيانوسي ديگر نبود و سكه ها از رونق افتاده بود.
من آدمي هزار ساله ام كه هزاران بار گريخته ام، به هزاران غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام. اما هر جا كه رفته ام، دقيانوسي نيز با من آمده است.من خوابيده ام و او بيدار مانده است. ديگر اما گريختن و غار و خواب سيصد ساله به كار من نمي آيد. من كجا بگريزم از دقيانوسي كه در پيراهن من نَفَس مي كشد و با چشم هاي من به نظاره مينشيند و چه بگويم از او كه نه بر تخت خود كه بر قلب من تكيه زده است و آن سواران كه از پي من مي آيند، نه در راهها كه در رگهاي من مي دوند.
چه بگويم كه گريختن از اين دقيانوس، گريختن از من است و شورش بر او، شوريدن بر خودم.
نه، اي خداي خوابهاي معرفت و غارهاي تنهايي، من ديگر به غار نخواهم رفت و ديگر به خواب. كه اين دقيانوس كه منم با هيچ خوابي به بيداري نخواهد رسيد.
فردا، فردا مصاف من است و دقيانوسم. بي زره و بي شمشير و بي كلاه، تن به تن و رويارو؛ زيرا كه زندگي نبرد آدمي است و دقيانوس خود.
عرفان نظر آهاری