تبليغاتX
انسانم آرزوست...

 

وسط زور آزمایی بهار و زمستان، وقتی هر دقیقه یکی پیروز میدان است ... گاهی برف همه پیاده­روها را سفید پوش می­کند و یک بار زمین ِ گرم و خورشید همه نشانه های قدرت زمستان را بخار می­کنند و به هوا می فرستند... من حس می کنم که یک بادکنک وسط قفسه سینه ام هی پرباد می­شود و هی فضای سینه ام تنگ می شود.... و حافظ در گوشم می­خواند: " ما در درون سینه هوایی نهفته­ایم"

.

.

.

وسط زورآزمایی بهار و زمستان که نمی­فهمم روزها چطور شب می­شود... از این کلاس به آن کلاس... از این جلسه به آن جلسه... از محل کار به خرید... وسط کارگری و تمیز کاری، دستم به کارهای شماره بهار مجله بند است و هی فکر می­کنم و هی فکر می­کنم... و حاصل فکر کردن ها می­شود اشک­های بی‌اختیار و طبیب معنوی که نمی­دانم از کجا، اما همیشه می­داند در قلبم چه اتفاقاتی می­افتد... ایستاده وسط اتاق ِ تاریک و به صورت پر از اشک من می­خندد و برایم حرفایی می­زند ...

.

.

.

وسط این شلوغی­ها هی آن بادکنک پر باد می­شود و هی فضای سینه­ام تنگ­تر می­شود. به ماداگاسکار فکر می­کنم و اینکه چطور شد از ماداگاسکار سر در آوردم... به این جمله که سالها با افتخار تکرار می­کردم :" من اشتباه نکرده­ام... من نمی توانم اشتباه کنم" ... به اینکه چطور زیر پوستی و یواشکی در مورد اشتباهات بقیه قضاوت کردم و به خودم بالیدم بابت اشتباهاتی که مرتکب نشدم. اگر کنجکاو شدهاید باید بگویم که بله من اشتباه کردم. اصلا مهم نیست چقدر کوچک یا چقدر بزرگ... اصلا راستش را بخواهید به نظر من چیزی که از خود اشتباه مهم تر است موقعیتی است که آدم در آن اشتباه می‌کند. مساله این است که من نباید اشتباه می­کردم ... آن هم در چنین موقعیتی!!! البته طبیب معنوی همچنان ایستاده وسط اتاق تاریک و به اشکهای من که در تاریکی برق می­زند، می خندد و با مهربانی می­گوید: "‌اصلا چه کسی گفته که آدم نباید اشتباه بکند" ... من هم هی اشک می­ریزم و سکوت می­کنم ...  

.

.

.

راستی فراموش کردم که بگویم امسال فهمیدم که خدا خیلی با جنبه‌تر از این حرفهاست که من فکر می‌کردم. راستی! عمو عباس گفته بودند که باید خدایم را عوض کنم... راستش خدای قبلی ِ من اصلا خدای با جنبه‌ای نبود! از آن خداهایی که تا اشتباه کنی محکم بزند پشت دستت ! اما این خدای جدید خیلی مهربان است. اصلا با این خدای جدید کار ِمن شده اشتباه کردن و کار ِاو شده بخشیدن! از این طرف من اشتباه می­کنم از آن طرف او هی مهربانی می­کند... تا جایی که گاهی با خودم فکر می­کنم که بد نیست امتحان کنم ببینم اصلا بلد هست که پشت دستم بزند! ولی باز پشیمان می­شوم! نه اینکه یک ضربه به پشت دست اینقدرها دردناک باشد! نه!!! شرمندگی خیلی دردناک­تر است پیش چنین خدای مهربانی!

بعد نوشت:

این نوشته طولانی آخر سالی به جای همه حرفهای نزده ! سال نو پیشاپیش مبارک!

+ نوشته شده در  90/12/25ساعت   توسط نیره  | 

سلام

 به قول معروف شما یادتون نمیاد.... یه زمانی ما هم چمران می خوندیم و پست چمرانی می خوندیم و می نوشتیم و از این شعارها زیاد می دادیم... سوابقش هم در همین وبلاگ موجود می باشد... ولی خوب
حافظ می گه
خوش بود کر محک تجربه آید به میان...
دست روزگار امتحاناتی پیش آورد که معلوممان شد که کار هر کسی نیست... یعنی کار من یکی که نیست مطمئنا... خوش به حال شما اگه اینجوری عاشقید
راستش ما الان در ناسوتی ترین شکل و زمینی ترین سطح اش (چه بسا زیر زمینی ترین) به سر می بریم...
باز هم به قول حافظ
چه گویم چون نخواهد شد
از شما چه پنهان از تظاهر کردن به معمولی نبودن خسته ایم... برای همین باز هم به شما بابت عاشقیت متفاوتتون تبریک می گم
در مورد دود عود هم
چشم
می نوشیم

+ نوشته شده در  90/11/23ساعت   توسط نیره  | 

 

مدتهاست که هیچ سریال تلویزیونی رو تماشا نمی­کنم

مدتی است شب که از دانشکده بر می­گردم...  سریالی را در کنار مامان و منیره تماشا می­کنیم... و گاهی قطره اشکی ...

هیچ چیز مثل نگاهِ معصوم یک زن که عشق رو باور کرده نمی تونه اشک منو در بیاره!

تیتراژ پایانی سریال ارمغان تاریکی با صدای محمد اصفهانی

لینک دانلود فایل صوتی

 

+ نوشته شده در  90/11/19ساعت   توسط نیره  | 

دیوار می کشم

قطعه قطعه می­کنم خودم را

و بین هر قطعه دیوار می­کشم

دیوار می­کشم بین منی که اینجا از دلتنگی و سرگردانی می­نویسد

و بین آنی که آنجا انگیزه می­دهد و در جستجوی تغییر است

دیوار می کشم

بین منی که برایت ملتمسانه اشک می­ریزد

و آنی که با دیگران می­خندد و می­خنداند

دیوار می­کشم

تا این دنیاها دست نخورده بمانند

بی هیچ راهی به یکدیگر

+ نوشته شده در  90/11/08ساعت   توسط نیره  | 

مدت­های زیادی بود که نیره دیگه اون نیره سابق نبود، حالا بعد از گذشتن یک سال پر حادثه، آرام و بی صدا در پارک زمستانی قدم می زنه و به این فکر می­کنه که فال حافظی که محمد براش گرفته بود چقدر دقیق از همه اتفاقات یک سال پر ماجرا پیشاپیش خبر داده بود

وقتی که شلوغی و سر وصدای بعد از تحویل سال آروم گرفته بود و ماچ و بوسه­های اول سال بین سرو صدا و خنده بچه­ها رد و بدل شده بود . من و منیره حافظ به دست کنار محمد نشستیم و با نگاهی معنی­دار گفتیم که منتظر تفال شروع سال جدید هستیم....

گر می فروش حاجت رندان روا کند                    ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

حالا من آرام و آهسته در پارک قدم می­زنم و فکر می­کنم به بلاهایی که رفع شد

قطار زندگی خانواده بعد از پنج سال راندن در راه­های هموار و آرام.... امسال تبدیل شده بود به یک ترن هوایی... فراز و فرودهای پی در پی... از خواستگاری و ازدواج منیره که نقطه اوج همه خنده­ها و شادی­ها بود... تا ICU بیمارستان شهدای یزد ... و هنوز نفسمان جا نیامده ... صورت پر از خون منیره و آژیرهای آمبولانس و فریادهای من... ICU بیمارستان طالقانی ... نگاه چشم­های نگران به لکه­های سیاه سی تی اسکن ... انتظار برای باز کردن چشم­هایی که شبها و روزهای زیادی بسته ماندند... منیره دوباره چشم باز کرد... واژه به واژه حرف زدن را تمرین کرد... دوباره قدم به قدم راه رفتن را آغاز کرد...امسال اصلا سال منیره بود

.

.

.

من حالا به همه اتفاقات سالی که گذشت فکر می­کنم... اتفاقاتی که اینجا از آن حرفی به میان نیاوردم... و تفال اول سال

حقا کزین غمان برسد مژده امان                                    گر سالکی به عهد امانت وفا کند

گویا زلزله­ای همه دنیای درون و بیرونم را با تمام قوا لرزاند... عهدِ امانتی که به آن وفادار نبودم... سالی که هنوز دو ماه از آن باقی مانده ...

حالا تنها در پارک زمستانی قدم می­زنم... دوباره حضور ِ مهربانش را در کنار خودم احساس می­کنم


برچسب‌ها: حال نوشت
+ نوشته شده در  90/11/05ساعت   توسط نیره  | 

 

If someone feels that they had never made a mistake in their life

then it means they had never tried a new thing in their life

Einstein

اوضاع و احوال نوشت:
یک چیزی مثل بهبودی از یک بیماری سخت،
یک چیزی مثل رفتن ِ یک مسیر ِ پر اشتباه تا آخر، به قول فروغ "زر نهادن در کف طرارها... "
یک چیزی مثل کافر شدن، ندیدن همه نشانه ها
یک چیزی شبیه باور کردن همه دروغ ها
یک چیزی مثل یک تجربه دردناک
 
 
 
+ نوشته شده در  90/10/29ساعت   توسط نیره  |