شکر
شکرخدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
یک: امتحان جامع تمام شد... قبل از این فکر میکردم بعد از امتحان یه پست میذارم با عنوان " آخرین امتحان" بعد خندهام گرفت به این عنوان...با خودم گفتم وای به حال کسی که سر جلسه امتحان نشسته و فکر میکنه امتحان تموم شده
دو: باید تمرین توحید عملی بکنم ... این روزها مذاکرات مهمی پیش رو دارم باید برای انجام دوسال کار تحقیقاتی موضوعی رو پیشنهاد بدم... در راستای پیدا کردن راههای عملیاتی، دنبال دردسر میگردم... این روزها با خودم زمزمه میکنم" لا موثر فی الوجود الا الله " به یاد میآورم که مقلب القلوب خودشه... بعد یک سال تحمل سنگ اندازی، حالا میخوام پیشنهاد همکاری نزدیک بدم... میدونم که اگر خودش بخواهد... اونها حرفهای منو همونجور که باید میشنوند ...
سه : به طبیب معنوی ام قول دادم که تا اطلاع ثانوی آب نخورم... چون خیلی به ایشون ارادت دارم تصمیم گرفتم که نه تنها آب نخورم که به آب فکر هم نکنم!!! و حتی سعی کنم که احساس تشنگی را هم فراموش کنم!!! در راستای این هدف مقدس؛ همه روزم به خواندن مقالاتم میگذرد و تایپ پروپوزال و فکر کردن...
دروغ چرا !!! برای تمدد اعصاب ... رفتم توی دنیای آدمهای رمان " بی وتن" هر چیزی که دلم بخواد رو توی دنیای "ارمیا " پیدا میکنم... شکها و دودلیهاش، یقین و ایمانش، رویاهاش، پرهیزها و خواهشهاش ... همشون برایم ملموس و دوست داشتنی است...
پ.ن: گاهی فکر میکنم نوشتههام به شرح حال بیماران میماند که دقیق و بدون کم زیاد در پرونده ثبت میکردم... حال این روزهام به شلوغی نوشته بالاست... دوست داشتم حال و هوای این روزها رو با دوستانم به اشتراک بگذارم.


