امام رضای ما

 

 اگر نوشتن دیر شد نه اینکه نخواستم بنویسم! بیشتر نمی­دانستم چه بنویسم...

بچه که بودم فکر می­کردم که در هر شهر یک حرم هست... مثل اینکه هر شهری پارک دارد یا شهر بازی دارد... پس هر شهری حرم هم دارد.  طول کشید تا فهمیدم که شهر من خاص است ... از رفت و آمد فامیل و اقوام از شهرهای دیگر متوجه شدم... از اینکه کسانی به خانه­ی ما می­آمدند که ما هیچ وقت به خانه­ی آنها نرفته بودیم... از رفتن آنها به حرم می­فهمیدم که حتما در شهر خودشان حرم ندارند که اینقدر برای رفتن به حرم خوشحال هستند.

در نوجوانی­ام حرم همیشه بود... اگرچه که به یاد ندارم که زیاد زیارت رفته باشم. از پنچره­ی اتاق می­شد حرم را دید... صبح صدای نقارخانه یادآوری می­کرد که دارد نمازم دیر می­شود... تا اینکه ساختمانهای بلند جلوی حرم را گرفتند...

نمی­دانم چه شد... از یک دعای عرفه همه چیزی شروع شد... حرم شد پناهگاهم... با دعاهای عرفه هر  سال به حرم نزدیک تر می­شدم...

باز هم نمی­دانم چه شد... اما زخمی مرا با مرهمی آشنا کرد.  حالا حرم نبود که پناهگاهم بود... طبیبی بود آنجا که مرهم می­گذاشت بر زخم... عادت کرده بودم ... هر شب ... شبهای زمستانی... سکوت... صدای قندیلهایی شیشه­ای که موسیقیِ متن ِ نجواهایم شده بود.

حالا خیلی از حرم دوریم ...دلم یک جور دیگر زیارت می­خواهد... نمی­دانم چجور... اما می­دانم از این زیارت­ها خسته­ام...

ولادت امام رضا علیه السلام 26 مهرماه 89

پی نوشت: منیره می گوید دستور ندهم. پس اگر دوست داشتید بشنوید.

dissertation

 

ورق می می زنم این ۱۸۲ صفحه را

به دنبال ۹۱۲ روز... ۹۱۲ شب... می گردم

از آنها سراغ اشک ها و لبخندها... گم گشتگی ها... خستگی ها... شادمانی هایم را می گیرم

امان از این برگه های خالی و بی احساس...

 

نستدن جام می از جانان گران-جانی بود

 

یا ایها الذین آمنوا ما لکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیاة الدنیا من الآخرة فما متاع الحیاة الدنیا فی الآخرة الا قلیل (توبه ۳۸)

ای مومنان چرا هنگامی که به شما گفته می شود در راه خدا رهسپار شوید گران-جانی می کنید؟ آیا زندگی دنیا را جای آخرت پسندیده اید؟ در حالی که بهره زندگانی دنیا در جنب آخرت بس اندک است.

 

پ.ن: حس می کنم که قرار است بالهایم را ببندند! می ترسم این روزها از سنگینی... از گران-جانی

کودکان احساس

 

درست گفته سهراب «کودکان احساس..» ... حکایت ما هم حکایت آدم بزرگی است که کودکی را سرپرستی می­کند...  کودکی که دائم از سر و کولش بالا می­رود... که سوال پیچش می­کند... کودکی که خواسته­های رنگارنگ دارد ... که دوست داشتنی است... که اگر نباشد زندگی خشک و بی روح است!

این روزها گرفتارم کرده این کودک بهانه­گیر  ... بیشتر از قبل... سوالاتش کلافه­ام کرده بود... وای از وقتی که منطق جوابگوی این کودک بازیگوش و شیرین زبان نباشد... تلفن را برداشتم و شماره گرفتم ... گوشی را دادم به خودش ... گفتم بپرس... هرچه می­خواهی بپرس... از خودت بگو... از حال و روزت بگو... نترس... از قضاوت شدن نترس... از اینکه ضعیف پنداشته شوی نترس... تو کودکی ... معولم است که ضعیفی ...

حالا خیالت راحت شد؟! حالا پاسخ سوالاتت را گرفتی؟! به همین راحتی... تو سرگرم شده بودی... تو زیادی غرق بازی شده بودی... بعله! بعله! بعله! ...می­دانم! تو سعی کردی همه قوانین بازی را رعایت کنی... می­دانم! تو خواسته بودی که بازی کنی، اما به بازی گرفته نشوی... ! می­دانم! تو خواسته بودی بازی را به موقع تمام کنی... به موقع ! تو خواسته بودی که هرکس اسباب بازی­هایش را بردارد و برود خانه­اش... که چیزی پیش کسی جا نماند... که بعد از بازی خداحافظی کنی... بگویی که «خوش گذشت !»... بشنوی که «خوش گذشت !»...

... آرام باش کودکم! ... به قول مادر بزرگ­ها... بازی سر شکستنک دارد...