امام رضای ما
اگر نوشتن دیر شد نه اینکه نخواستم بنویسم! بیشتر نمیدانستم چه بنویسم...
بچه که بودم فکر میکردم که در هر شهر یک حرم هست... مثل اینکه هر شهری پارک دارد یا شهر بازی دارد... پس هر شهری حرم هم دارد. طول کشید تا فهمیدم که شهر من خاص است ... از رفت و آمد فامیل و اقوام از شهرهای دیگر متوجه شدم... از اینکه کسانی به خانهی ما میآمدند که ما هیچ وقت به خانهی آنها نرفته بودیم... از رفتن آنها به حرم میفهمیدم که حتما در شهر خودشان حرم ندارند که اینقدر برای رفتن به حرم خوشحال هستند.
در نوجوانیام حرم همیشه بود... اگرچه که به یاد ندارم که زیاد زیارت رفته باشم. از پنچرهی اتاق میشد حرم را دید... صبح صدای نقارخانه یادآوری میکرد که دارد نمازم دیر میشود... تا اینکه ساختمانهای بلند جلوی حرم را گرفتند...
نمیدانم چه شد... از یک دعای عرفه همه چیزی شروع شد... حرم شد پناهگاهم... با دعاهای عرفه هر سال به حرم نزدیک تر میشدم...
باز هم نمیدانم چه شد... اما زخمی مرا با مرهمی آشنا کرد. حالا حرم نبود که پناهگاهم بود... طبیبی بود آنجا که مرهم میگذاشت بر زخم... عادت کرده بودم ... هر شب ... شبهای زمستانی... سکوت... صدای قندیلهایی شیشهای که موسیقیِ متن ِ نجواهایم شده بود.
حالا خیلی از حرم دوریم ...دلم یک جور دیگر زیارت میخواهد... نمیدانم چجور... اما میدانم از این زیارتها خستهام...
پی نوشت: منیره می گوید دستور ندهم. پس اگر دوست داشتید بشنوید.