فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
نگاهش به برگه امتحان میافته... توی دلش میخنده... با خودش میگه:«خسته نشدی بس که این سوالها رو گذاشتی جلوی من؟ یه چیز دیگه بپرس!! هنوز بهت ثابت نشده؟». از سر اطمینان آماده میشه که جواب بده و در حالی که بادی به قب قب (شاید هم غب غب.. مطمئن نیستم)انداخته راحت و بیتفاوت یه نگاهی به همه سوالات میاندازه... قیافشون بدجوری براش آشناست... طوری که حوصله جواب دادن نداره... باز میخنده و میگه :« حتما باید بنویسم؟! نمیشه شفاهی بپرسی؟ به خدا من کارهای مهم تر از این هم دارررم!!!»
.
.
.
فایده نداره معلم توی گرفتن امتحان جدی هست. لبخند محبت آمیزی میزنه و میگه :« وقت رو از دست نده با این سوال و جوابهای بیخود... کارت رو شروع کن!»
آماه میشه که از یه کنار جواب سوالها رو بده... اما انگار اینبار یه چیزی تغییر کرده...هنوز نمیدونه چی... اما چرا اینجوری شده؟ چرا دست و پاهاش میلرزه؟ سعی میکنه به خودش مسلط بشه... دوتا نفس عمیق میکشه و باز میره سراغ سوالات... اما ... نه!... چرا چیزی یادش نمیاد؟!!! مطمئنه که قبلا جواب سوالها رو میدونسته... اصلا همین دفعه قبل... باور کن عین همین سوال بود توی امتحان... این امتحان مگه با بقیه امتحانها چه فرقی داره؟ گویا قبلا جوابهای درست رو یکی در گوشش میگفت... شاید... اصلا تا حالا خودش بود که اون نمرات رو می گرفت؟! پس چرا ایندفعه اینجوری شده؟... گیج شده....
.
.
.
حالا دارند برگه رو از زیر دستش میکشند... بدون اینکه حتی به یه سئوال جواب درست داده باشه.. افتضاحتر از اونی که فکرش رو بشه کرد... همه ذهنش رو سوال پر کرده: به معلم نگاه میکنه... با بغضی در گلو و قطره اشکی در گوشه چشم... چرا؟!!!