چهارگانه

 اول:

بیشتر اوقات دسک تاپم شلوغ و نا مرتب است، با هر فایلی که کار می­کنم می­ریزم روی دسک تاپ... حتی فایل­های موسیقی که بیمار گونه روی لوپ می­گذارم و پشت سر هم گوش می کنم... وقتی از شلوغی دسک تاپ خسته می­شوم همه چیز را می ریزم در یک فولدر و با اسم دسک تاپ و همان تاریخ ذخیره می­کنم تا در موقع مناسب فایل­ها را منظم کنم. این روزها دارم اطلاعاتم را مرتب می­کنم... درایو‌های لپ تاپ، فلش مموری‌ها... هارد اکسترنال.... کلی وقت گذاشتم تا اطلاعاتم را به روشی که برایم قابل بازیابی باشد مرتب کنم... یک فولدر دسک تاپ پیدا کردم مربوط به 22 آبان 89... مثل وقتی که بچه بودم و همیشه عاشق مواقعی بودم که مامان کمد آرشیو لباسها را مرتب می‌کردند ... لباسهای قدیمی را از لابلای لباسها می‌کشیدم بیرون... دنبال لباسهای بچگی‌ام می‌گشتم... یا لباسهای جوانی مامان... حالا هم ذوق کرده‌ام... فایل های موسیقی که آن موقع ها گوش می‌کردم... مقاله‌هایی که خوندم... برگشته ام به سه سال قبل

دوم:

شاید اگر بخواهم بگویم یک چیز در این دنیا بر وفق مرادم است، آن یک چیز کارهایم است... صبح ها که الان به لطف مریم برایم از ساعت 5 و نیم شروع می شود... دیدن طلوع خورشید در پارک... مسابقه گذاشتن و خندیدن از ته دل با مریم... با مریم برگشته‌ام به  24 سالگی‌ام...

بعد هم دانشکده که اصلا نمی فهمم چطور یکهو ساعت 5 بعداز ظهر می‌شود... کار و کار و کار... همه کارهایی  که دوستشان دارم... روزهایی هم بیمارستان هستم... خودم بیشتر از دانشجوهایم درگیر کار بیماران می‌شوم... ظهرها هم خیابان کوهسنگی... پیاده رویی که بیشترین شباهت را به پیاده‌روی ولیعصر دارد... بخصوص ونک تا نیایش که همیشه با روشنک پیاده می‌رفتم... حالا روی برگهای پاییزی قدم می‌زنم و خیال می کنم که بین ونک تا نیایش را پیاده می روم

سوم:

عصرها که خسته بر می گردم... دلم می‌خواهد ساده لوحانه همه قصه‌های عجیب و غریب سریالهای تلویزیونی را باور کنم... مامان دوست دارند که باهم سریال ببینیم... لم میدهم روی مبل جلوی تلویزیون و پشت سر هم چند سریال مورد علاقه مامان را می بینم... مامان دوست دارند که در مورد شخصیت‌های سریال حرف بزنم... من هم همه را نقد میکنم... اینکه تا فردا چطور صبر کنم و ببینم بقیه داستان چه می‌شود... سریال گاو صندوق را دوست داشتم... سریال پژمان هم کلی می خنداندم....

چهارم:

می‌ماند قولهایی که به او داده ام و مدام می زنم زیرشان...تمرینات ذهنی طبیب معنوی... و کمی دلتنگی که نمک زندگی است....

 

عاشقی

 

آمده ام با عطش سالها             تا تو کمی عشق بنوشانیم