لطفا بر نگردید
هیچوقت برنگرد...میدانی؟وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
"بار دیگر شهری که دوست میداشتم - " نادر ابراهیمی"
هیچوقت برنگرد...میدانی؟وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
نیازی نیست برایت حرف بزنم
.
.
.
هق هق گریه ام پشت تلفن کافیست تا نگفته همه چیز را بدانی
.
.
.
و مثل همیشه با شنیدن صدایت آرام می شوم
.
.
.
حرفی نیست... باید قوی باشم
دوباره سفرهای کوتاه و کابوس نبودن بلیط و هزار و یک گرفتاری قبل از سفر... با یک دنیا استرس بالاخره توی یک پرواز آخر وقت جا باز میشود... همه زندگی ِ لاک پشتیام توی یک کیف کوچک همراهم است... دوباره دانشجو شدهام... اگرچه اینبار مجازی است اما باز هم دانشجویی است دیگر... همان داستانهای همیشگی شب امتحان و تند تند ورق زدن جزوه و کتاب در آخر وقت...
توی صف ایستادهام... همانطور که زندگی لاکپشتی روی کولم است نیم نگاهی به نتها و جزوهها دارم... دلم گرفتاریهای دیگری هم دارد ... وسط درس و دلبازی چشمهای معصومی را میبینم که به من زل زده... همانطور که آویزان چادر عربی مادرش است با صورت سفید و یک جفت چشم روشن به من نگاه میکند... لبخند میزنم... زل میزند توی چشمانم... دلم ضعف میرود که بغلش کنم... به زور اطلاعات زبان عربیام را بازیابی میکنم ... اسمش نرجس است از بغداد ... 6 سالش است... هفت خواهر و برادر هستند... بار دوم است که به مشهد آمده ... مشهد را دوست دارد...
با چشمانمان دنبال میکنیم همدیگر را... حواسم راجمع جزوه وکتاب میکنم... زیر چشمی نگاه میکنم... خانوادهاش را میکشاند به سمتی که من نشته ام... مادرش لبخند میزند... باز با همان عربی شکسته بسته میگویم که دخترش دوست داشتنیست... اینبار نزدیک تر میآید دستم را میگیرد... میبوسمش ... سوار هواپیما میشویم... مادرش از من میخواهد که کنار من بنشیند... کلمات زیادی نداریم که با هم رد وبدل کنیم... فقط کنارم نشته به چشمانم خیره شده و دستم را محکم میفشارد...
از دسترس ترین چیزها یادگاری فراهم میکنیم و عکس یادگاری میگیریم...
حالا هی به تو فکر میکنم... از من چه به یادگار داری؟