درست گفته سهراب «کودکان احساس..» ... حکایت ما هم حکایت آدم بزرگی است که کودکی را سرپرستی می­کند...  کودکی که دائم از سر و کولش بالا می­رود... که سوال پیچش می­کند... کودکی که خواسته­های رنگارنگ دارد ... که دوست داشتنی است... که اگر نباشد زندگی خشک و بی روح است!

این روزها گرفتارم کرده این کودک بهانه­گیر  ... بیشتر از قبل... سوالاتش کلافه­ام کرده بود... وای از وقتی که منطق جوابگوی این کودک بازیگوش و شیرین زبان نباشد... تلفن را برداشتم و شماره گرفتم ... گوشی را دادم به خودش ... گفتم بپرس... هرچه می­خواهی بپرس... از خودت بگو... از حال و روزت بگو... نترس... از قضاوت شدن نترس... از اینکه ضعیف پنداشته شوی نترس... تو کودکی ... معولم است که ضعیفی ...

حالا خیالت راحت شد؟! حالا پاسخ سوالاتت را گرفتی؟! به همین راحتی... تو سرگرم شده بودی... تو زیادی غرق بازی شده بودی... بعله! بعله! بعله! ...می­دانم! تو سعی کردی همه قوانین بازی را رعایت کنی... می­دانم! تو خواسته بودی که بازی کنی، اما به بازی گرفته نشوی... ! می­دانم! تو خواسته بودی بازی را به موقع تمام کنی... به موقع ! تو خواسته بودی که هرکس اسباب بازی­هایش را بردارد و برود خانه­اش... که چیزی پیش کسی جا نماند... که بعد از بازی خداحافظی کنی... بگویی که «خوش گذشت !»... بشنوی که «خوش گذشت !»...

... آرام باش کودکم! ... به قول مادر بزرگ­ها... بازی سر شکستنک دارد...