«به نام مهربانترین»
سالهاست که از بسیاری از قوانین از پیش تعیین شده فرار کردهام. زندگیام شده آزمایشگاهی که هر گاه قانونی را نپذیرفتم برای خودم دست به آزمایش زدم تا یک فرمول جایگزین پیدا کنم! در این سالها گاه نتایج آزمایشات لبخند رضایت به لبم نشانده و گاه مدتها برای آزمایشاتی که به نتیجه نرسیدند گریه کردم! اما اعتراف میکنم که هیچگاه به یک «بچه حرف گوش کن» تبدیل نشدم...
زندگی را فرایندی میدانم که در آن باید صبور بود و شجاع تا بتوان فکر کرد و فکرها را به عمل تبدیل کرد و از این رهگذر طعم بی بدیلش را چشید! زندگی برایم محصول و رسیدن به مجموعهای از داشتهها نیست... بسیار آدمهایی را دیدهام که داشتههایشان کامل است اما خالیاند از حس زندگی!
.
.
این روزها دستورالعملی جدید را بکار میگیرم. به بقیه حق میدهم! به همه ...
به اساتید سابقم که دوست ندارند همکارشان باشم !
به معاون آموزشی دانشگاه، که حوصله تصمیم گیری و روشن کردن وضعیتم را ندارد!
به رانندهای که پا روی گاز میگذارد و به خط کشی عابر پیاده توجه نمیکند!
به دوستانم که تغییر میکنند!
.
اما به خودم حق نمیدهم که شاد نباشم و از زندگی لذت نبرم!
دوباره همه دلخوشیهایم را حاضر و غایب میکنم!
بیمارستانی که همیشه در چنین روزهایی برایم امید به ارمغان میآورده . . .
بیمارانی که دوست داشتنشان هیچ عارضه جانبی ندارد! میتوانم خودم را گم کنم در گلستان روسری «عزیزه» بانویی زیبا، با چهرهی زنانه اساطیری از گنبد!
مسجد کنار بیمارستان که به نماز جماعتش نمیرسم، اما سکوت و خلوت بعد از نمازش آرامم میکند!
خیابانی که درختان دو سویش ریههایم را از هوای پاییزی پر میکنند!
کتابفروشی که همیشه با خرید چند کتاب از آن به خودم جایزه میدهم!
ورزش که حس زندگی را در وجودم به جریان میاندازد!
خواهر کوچکم که این روزها با عذاب وجدان وارد اتاقش میشوم و میدانم که از درس و مشق میاندازمش!
و دو فرشته که آغوششان همیشه بهترین پناهگاهم است!
.
.
حق توست که مهربانترین بخوانندت! میدانی وقتی چشمهای نگران و خیسم، هاج و واج به اطراف نگاه میکنند، یعنی گم شدهام! اما تو مهربانترینی و طاقت نمیآوری سرگردانیام را...