تولد امام مهربانی مبارک

 

 

مـؤمـن , مـؤمـن واقعى نيست, مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد : سنتـى از پـروردگـارش، سنتـى از پيـامبـرش و سنتـى از امـامـش.اما سنت پروردگارش , پـوشاندن راز خود است, اما سنت پيغمبرش , مدارا و نرم رفتارى با مردم است, اما سنت امامـش صبر كردن در زمان تنگدستـى و پريشان حالى است

«امام رضا علیه السلام»

 

 

 

خواستم از احساسم بگویم . . . و اینکه این حرم چگونه محرم بی­قراری­هایم بوده و پناهگاهم در روزهای دلواپسی!

بگویم که می­دانم بودن در کنار اینهمه خوبی سهم من نیست و من در هر بار زیارت از همه دلهای چشم­انتظار زیارت شرمنده­ام!

دیدم از این قسم حرفها زیاد گفته­ام و زیاد شنیده­ایم و امروز بیش از هرچیز محتاج هدایتم!

اینجا را ببینید!

 

آرامش

 

«به نام مهربان­ترین» 

سالهاست که از بسیاری از قوانین از پیش تعیین شده فرار کرده­ام.  زندگی­ام شده آزمایشگاهی که هر گاه قانونی را نپذیرفتم برای خودم دست به آزمایش زدم تا یک فرمول جایگزین پیدا کنم!  در این سالها گاه نتایج آزمایشات لبخند رضایت به لبم نشانده و گاه مدتها برای آزمایشاتی که به نتیجه نرسیدند گریه کردم!  اما اعتراف می­کنم که هیچگاه به یک «بچه حرف گوش کن» تبدیل نشدم...

زندگی را فرایندی می­دانم که در آن باید صبور بود و شجاع تا بتوان فکر کرد و فکرها را به عمل تبدیل کرد و از این رهگذر طعم بی بدیلش را چشید!  زندگی برایم محصول و رسیدن به مجموعه­ای از داشته­ها نیست... بسیار آدمهایی را دیده­ام که داشته­هایشان کامل است اما خالی­اند از حس زندگی­!    

. 

.

این روزها دستورالعملی جدید را بکار می­گیرم.  به بقیه حق می­دهم! به همه ...

 

به اساتید سابقم که دوست ندارند همکارشان باشم !

به معاون آموزشی دانشگاه، که حوصله تصمیم گیری و روشن کردن وضعیتم را ندارد!

به راننده­ای که پا روی گاز می­گذارد و به خط کشی عابر پیاده توجه نمی­کند!

به دوستانم که تغییر می­کنند!

.

اما به خودم حق نمی­دهم که شاد نباشم و از زندگی لذت نبرم!

دوباره همه دلخوشی­هایم را حاضر و غایب می­کنم!

بیمارستانی که همیشه در چنین روزهایی برایم امید به ارمغان می­آورده . . .

بیمارانی که دوست داشتنشان هیچ عارضه جانبی ندارد!  می­توانم خودم را گم ­کنم  در گلستان روسری «عزیزه» بانویی زیبا، با چهره­ی زنانه­ اساطیری از گنبد!

مسجد کنار بیمارستان که به نماز جماعتش نمی­رسم، اما سکوت و خلوت بعد از نمازش آرامم می­کند!

خیابانی که درختان دو سویش ریه­هایم را از هوای پاییزی پر می­کنند!

کتابفروشی که همیشه با خرید چند کتاب از آن به خودم جایزه می­دهم!

ورزش که حس زندگی را در وجودم به جریان می­اندازد!

خواهر کوچکم که این روزها با عذاب وجدان وارد اتاقش می­شوم و می­دانم که از درس و مشق می­اندازمش!

و دو فرشته که آغوششان همیشه بهترین پناهگاهم است!

.

.

حق توست که مهربانترین بخوانندت!  می­دانی وقتی چشم­های نگران و خیسم، هاج و واج به اطراف نگاه می­کنند، یعنی گم شده­ام! اما تو مهربان­ترینی و طاقت نمی­آوری سرگردانی­ام را...

 

 

 

 

سردتر از خاطره

 

صبح  با دردی جانکاه  از جراحت عادت بر پیکر دوستی از خواب بیدار شد، به آسمان ابری نگاه کرد... با قدمهای امیدوار در جستجوی تسکین، از امتداد خیابان پاییزی خود را به کانون درد رساند.   بوی غم پیچید در مشامش، به عمق جانش برد اینهمه غم را ... صداهای در سینه خاموش را شنید و به  چشمهای نگران سلام گفت... از درد پیچید به خود ... تاب نمی­آورد اینهمه رنج را ... به دستهای خالی اش نگاه کرد و شرمنده از بین آنهمه صبوری گذشت...

به یاد آورد روزهای سرد و سخت را... روزهایی که رنج را با رنج تسکین می­داد و درد را با درد از یاد می­برد!

زخمی نو، دردی کهنه را در عمق جانش زنده کرد! انتظار سینه­اش را سنگین­تر و کبوتر جانش را بی­قرارتر نمود! گامهایش را تند کرد تا شاید بگریزد از اینهمه دلتنگی ... صندلی­های سرد و متروک پارک، برای یک نفس آرامش صدایش زدند... 

فراموشی

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

 

فقط نمی دونم برای فراموش کردنش باید کجا برم!