دوران خوش

 

شب یلدا

 

چه روزها و شبهای خوبی است این روزها؛ روزهایی از جنس صداقت، طراوت ، تلاش و امید.

ندا، نرگس و من امشب هیچ چیزی کم نداریم. همه دلتنگی ها و دلواپسی­ها و چه کنم چه کنم ها را هیچ انگاشته­ایم! اینجا یک شب یلدای ساده و بی ریا است! از هیچ تجمل و ریخت پاش و چشم و هم چشمی خبری نیست!  زندگی را ساده و صمیمی معنا کرده­ایم و شادیم با دلخوشی­های کوچک و دوست داشتنی­مان!

 

پی نوشت:

  • نرگس امشب دائم قربان صدقه باند ژل الکتروفورز خود  می­رود. بعد از 5 ماه انتظار بالاخره «ماری کوری» سوئیت ما جواب گرفت!
  • ندا دوست مایه دار سوئیت بعد از اینکه خریدهای امشب را با ماشین­اش انجام داد حالا راه به راه با دوربین دیجیتالش از ما عکس می­گیرد!
  • جای گیلدا اینجا خیلی خالیست! برایش خوشبختی و سعادتمندی آرزومندیم!
  • راستی لیلا« پسا دکتر» سوئیت هم بعد از سالها برگزاری جشن یلدا در خوابگاه امسال جایش خیلی خالیست!

 

دلتنگی

 

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

(قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی)

 

این ابرها که سنگین می شوند بر شانه تمام سلولهای استوانه ای، یادم می افتد که چقدر دلم برای تو تنگ است. چقدر دلم برای تو تنگ است. قصه ابرها هم از آن بازیهاست، مهتاب،  از آن بازی ها. . .

 به نقل از وبلاگ بافته های یک مشوش مست 

پی نوشت: مطالب بالا که نقل قول از دیگران بود... خواستم بگویم... دیدم ...

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

بشنوید

 

آنم بستان

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

عید قربان  عید بندگی

 

عید قربان

پس هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛ هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛ و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمت‌هایم افزودی؛ و این‌ها همه چیست؟ جز نعمت تمام و کمال و احسان بی‌پایان تو!؟... من کدام یک از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟...
خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمت‌های آشکار توست...    

   "دعای عرفه"             

 

بدون شرح

 

لطفها می کنی...

 

خواهر رنگارنگ بهار

 

سالگردها بهانه یادآوری زیبایی­هایی هستند که او به ما ارزانی داشته!

اصرار خواهر عزیزم به گشودن این دفتر برایم زیبایی­های زیادی به ارمغان آورد.

بزمگاهی که در آن با دوستانی از جنس «ترین­ها» شادمانی­های پاک کودکانه­ام را از سر گرفتم.

در جستجوی انسان، عمو عباس را یافتم با یک دنیا بصیرت و فرهیختگی

نغمه­های ذهن-آوا برایم آرامش به ارمغان آورد!

.

.

این روزها مسحور جادوی رنگها هستم!

بابت داشتن یک سال رنگارنگ از او سپاسگذارم

 

«این هم یک تفأل به حافظ »

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطفها می­کنی ای خاک درت تاج سرم

 

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

 

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

 

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

 

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

 

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پر گوهرم