گناه

 

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

گنه خود کرده

گنه خود کرده

گنه خود کرده

 

گناه

کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی

هر چه گناه او بود من بکشم غرامتش

پی نوشت:  چه همبستگی است بین حوا، دخترانش و گناه؛ که بار گناهان هرگز مرتکب نشده را اینچنین به دوش می کشند؟

تبلیغات جهنم: بار گناه من که سنگین هست... بدینوسیله آمادگی خود را برای حمل بار گناهان شما نیز اعلام می کنم!

با صدای استاد شجریان بشنوید

چند درس

 

گام­های لرزان و مردد، تو را به هیچ ارتفاعی نخواهند رساند!

گام­های مغرور و سر به هوا،  زمانی که انتظارش را نداری به زمینت می­زنند!

گرمای مطمئن دستِ دیگری یا تقویت قوای درونی خودت؟

حفظ تعادل!

همانطور که محو تماشای بلندی­های باشکوه و زیبا هستی... ازموانع پیش رویت غافل نشو!

برای کودکان سرزمینم

 

برق نگاه معصومتان و گرمی دستان کوچکتان امروز مرا از همیشه امیدوارتر کرده است.

امیدوارم که بتوانیم با تلاش و قدرشناسی و با مهربانی با یکدیگر برایتان فردای سبزی بسازیم!

امیدوارم که با غلبه بر خودخواهی­هایمان به جای تخریب یکدیگر، کمبودها و کاستی­های هم را ترمیم کنیم !

امیدوارم که بتوانیم بین اهداف و اغراض شخصی­ خودمان و ساختن آینده­ای روشن برای شما، انتخاب شایسته­ای کنیم!

امیدوارم امروز! بیشتر از همیشه...

انتخاب بین عکس­هایی که امروز گرفتم خیلی برایم سخت بود! دیدن اینهمه زیبایی را به شما هدیه

می­کنم

شعر فریدون مشیری عزیز را با صدای یک خواننده قدیمی بشنوید!

 

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

 

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

 

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

 

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

 

به چشم خویش می بینم از دور بهار دلکش آینده تو

 

 

مشق شب

 

نمي دونم اين چه حس و حاليه كه دارم...

مثل يك بچه بي انضباط كه قول داده مرتب باشه، قول داده ديگه دفتر مشقش را خط خطي نكنه، با همكلاسيهاش مهربون باشه، قول داده به موقع بياد سركلاس، به حرفهاي معلمش گوش بده و ديگه هيچ چي هواسشو از درس و مشقش پرت نكنه... و هزارتا قول ديگه ...

آخه مي دوني اين شاگرد تنبل ما تازه فهميده كه چقدر معلمش اونو دوست داره و تازه فهميده كه شيطنتهاي گذشتش همش مال اين بوده كه نمي دونسته اگه به حرف معلمش گوش كنه... اونوقت بيشتر از هر بازي ديگه­اي توي كلاس بهش خوش مي گذره و معلمش بهتر از هر همبازي ديگه هواشو داره!

اما حالا اين شاگرد تنبل قبلي كه مي خواد نقش شاگرد زرنگها را بازي كنه مي ترسه ... معلمش بالاي سرش وايستاده، نزديكتر از هميشه بهش، طوري كه گرماي وجودش و حس مي كنه و از ترس... كه نه !!! بهتر بگم از شرم، داره تنش مور مور مي شه و دست و پاش مي لرزه و نمي دونه كه اون اندازه كه معلمش را به خودش اميدوار كنه خوب بوده يا نه ؟!!!

دلش مي خواد از اول كتاب تا آخر كتاب را هر شب رو نويسي كنه... از روي سر مشقهاي معلمش ده بار... نه! صد بار... نه !هزار بار بنويسه ... دلش مي خواد دفتر هاي خودش و همه دوستاشو از اول تا آخر خط كشي كنه... و مشقهاي شبش را نه با دو رنگ كه با همه 24 رنگ جعبه مداد رنگيش بنويسه ...

اما! باز اين فكر مياد توي كلش كه" معلمم اين كارها رو دوست داره؟!!! "

تنها كاري كه آرومش مي كنه اينه كه هر شب پايين مشقش... اون گوشه ها... با خجالت بنويسه ...

"دوستت دارم"... شايد جوابي از معلمش بشنوه ...

 

اهلی کردن

 

 

 

روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی...


...لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است. 


...روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

 

شازده کوچولوِ

آنتوان دوسن اگزوپری

 

 

وحدت

 

کار عشق آنگاه تمام شود که عاشق معشوق شود

 و

ورق برگردد...

ای درویش اگر دیده نهان بین بگشایی ببینی

که

عشق و عاشق و معشوق

هر سه یکی است.

«رساله لوایح  عین القضات همدانی»

 

همیشه از عشق باید گفت

 

 از عشق سخن باید گفت، همیشه از عشق باید گفت...

 

.

عشق دق الباب نمی­کند، مودب نیست، حرف شنو نیست، درس خوانده نیست، درویش نیست، حسابگر نیست، سر به زیر نیست، مطیع نیست...

عشق در لحظه پدید می­آید، دوست داشتن در امتداد زمان، این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.  عشق معیارها را در هم می­ریزد؛ دوست داشتن بر پایه­ی معیارها بنا می­شود. عشق ناخواسته و ناگهان شعله می­کشد؛ دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می­گیرد. عشق قانون نمی­شناسد؛ دوست داشتن اوج احترام به مجموعه­یی از قوانین عاطفی است. 

.

.

.

عشق و دوست داشتن از پی هم می­آیند؛ اما هرگز در یک خانه منزل نمی­کنند. عشق انقلاب است و دوست داشتن، اصلاح.  میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست.  از دوست داشتن به عشق می­توان رسید، و از عشق، به دوست داشتن، اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست؛ از نوعی به نوعی است.

.

.

.

فاصله­ای ابدی است میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله، یا باید پرید، یا باید فروچکید...

 

«آتش بدون دود، نادر ابراهیمی»