
نمي دونم اين چه حس و حاليه كه دارم...
مثل يك بچه بي انضباط كه قول داده مرتب باشه، قول داده ديگه دفتر مشقش را خط خطي نكنه، با همكلاسيهاش مهربون باشه، قول داده به موقع بياد سركلاس، به حرفهاي معلمش گوش بده و ديگه هيچ چي هواسشو از درس و مشقش پرت نكنه... و هزارتا قول ديگه ...
آخه مي دوني اين شاگرد تنبل ما تازه فهميده كه چقدر معلمش اونو دوست داره و تازه فهميده كه شيطنتهاي گذشتش همش مال اين بوده كه نمي دونسته اگه به حرف معلمش گوش كنه... اونوقت بيشتر از هر بازي ديگهاي توي كلاس بهش خوش مي گذره و معلمش بهتر از هر همبازي ديگه هواشو داره!
اما حالا اين شاگرد تنبل قبلي كه مي خواد نقش شاگرد زرنگها را بازي كنه مي ترسه ... معلمش بالاي سرش وايستاده، نزديكتر از هميشه بهش، طوري كه گرماي وجودش و حس مي كنه و از ترس... كه نه !!! بهتر بگم از شرم، داره تنش مور مور مي شه و دست و پاش مي لرزه و نمي دونه كه اون اندازه كه معلمش را به خودش اميدوار كنه خوب بوده يا نه ؟!!!
دلش مي خواد از اول كتاب تا آخر كتاب را هر شب رو نويسي كنه... از روي سر مشقهاي معلمش ده بار... نه! صد بار... نه !هزار بار بنويسه ... دلش مي خواد دفتر هاي خودش و همه دوستاشو از اول تا آخر خط كشي كنه... و مشقهاي شبش را نه با دو رنگ كه با همه 24 رنگ جعبه مداد رنگيش بنويسه ...
اما! باز اين فكر مياد توي كلش كه" معلمم اين كارها رو دوست داره؟!!! "
تنها كاري كه آرومش مي كنه اينه كه هر شب پايين مشقش... اون گوشه ها... با خجالت بنويسه ...
"دوستت دارم"... شايد جوابي از معلمش بشنوه ...