دو رگ که حالا خوب کار نمی­کنند و باید آنها را دور زد تا دلواپسی­هایمان کمتر شود… کویر و بهاری که  شروع نشده رنگ و بوی تابستان پیدا کرده … و تو دلت تفتیده تر از کویر … قدم زدن در کوچه­های کاهگلی… آب­انبارها و بادگیرها روزنه­هایی هستند برای نفس کشیدن کویر و تو به دلت امیدواری می­دهی که برای کویر هم راهی به سوی طراوت و تازگی هست… می­خندی و می­خندانی… اما و اگرها همه­ی دنیای­ت را پر کرده است… سفری را به پایان نبرده دوباره مسافر می­شوی… فرود را هیچوقت دوست نداشته­ای… فرودگاه غمگین­ات می­کند… از اینهمه فرود خسته­ای… دلت هوای خودت را کرده وقتی که سبک­تر بودی… رها … از خودت می­پرسی آیا پیش از اینهمه فرود، فرازی را هنوز به خاطر داری… یادت می­آید که سبک بودی و در اندیشه صعود… وزنه­های سنگین نیاز بالهایت را اسیر خود کرد… گم شده ای... خودت برای خودت غریبه ای... نباید ها را یک به یک به خودت یادآوری می کنی... گم شده ای ... به دنبال نشانه میگردی... آرام و بی صدا ...